چترها را بگشاییم که امشب همه جا باران است باید آرام قدم برداریم قاب شب چند ترک داشت به خود نکند باز ترک بردارد نکند دست در گریبان سکوت اندازیم یا نهیم پای به مرز مهتاب یاد دارم روزی شاعری جان می داد و در آن لحظه مرگ شبحی نی می زد کودکی با تپش پنجره ها نقشی از بودن را بر زمین حک می کرد...
بی شک تو زمزمه آرام حرف های نگفته ای
که مثل بغضی در گلویم جا پیدا کرده ای
و با پرسه های عاشقی عشق را از یاد برده ای.
ولی من هنوز
به حسی که در لبخندهای تو جاریست
زندگی را می گذرانم.
کی ، کجا و چگونه می توان
زمزمه های عشق را در وجودت لمس کرد
و سوگند خورد بر زیباترین وجودی که
همراه با مهر تو پیوند خورده است
و اقاقی ترین گل ها را در وجودت سرشته کرده
در پس این امید همراه با بغض.
نوشته شده توسط محمدوو در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 0:30 موضوع | لینک ثابت


امروز به اندازه تمام دلتنگی هایم شاعر می شوم.
پیراهن غصه هایم را به تن می کنم
و می نویسم از تمام شمع های امیدی که در دالان قلبم خاموش مانده اند
و از پروانه های بی وفای روزگار که با رفتنت آن ها مرا ترک گفته اند.
شاعر می شوم
به اندازه ای که رنگ چشمان تو را در قاب نوشته هایم جای دهم
و به آن ها بگویم امروز بی قرار تر از همیشه ام.
شاعر می شوم به اندازه ای که لبخند تو را روی نوشته هایم بیابم
و ببینم آنها با حضور نامت در صفحات دفترم خوشحالند
و از نبودنت در صفحه روزگار نالان.
از تمام غصه هایی که پیچک وار دیواره قلبم را مچاله کرده اند
درمی یابم که شاعران بی قرارند.
بی قرار و محزون درست مثل نی و آن شاپرکی
که دیروز از پیرزن تنهای قصه ها می گفت.
شاعران تنهایند.
این را امروز از باورهای فرداهای گذشته دانستم
از چشمان بی فروغشان که در فردا خشکید.
پس من هم شاعر بودم.
از همان روزی که خانه خاکی را بر گل ها و سنجاقکهای روی زمین ترجیح دادی.
از همان روزی که چشم هایت را بستی و مهمان خاک گشتی
و همه اینها یک بهانه دارد
بهانه من رفتن توست. تو مرا خیلی زود شاعر کردی...خیلی زود.
نوشته شده توسط محمدوو در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 0:25 موضوع | لینک ثابت

بنام تو...
اي شكوفه ي بهاري تو را با من پاييزي چه كار؟....
تو انگاه كه شميم عطر شكوفه هاي بهار نارنج و ياسهاي كوچك باغچه به مشام منتظران و چشم به راهان نو رسيده رسيد...متولد شدي و بر ديده ي فروردين منت گذاشتي و...........
من چه؟؟؟؟........
در ميان خزان وپاييز و برگ ريزان سرو قامتان و در ميان رگبارهاي شبهاي باران زده ي پاييز....چشم به اين جهان گشودم.....
غافل از ان عاقبت شومي كه پاييزبرايم رقم زده بود. من قصد نفي پاييز و باران را ندارم زيرا كه پاييز فصل عشاق است و شبهاي پاييزپناهگاه و معبر قدمهاي خسته ي عاشق..........
پاييز حسب حال عاشق است و برگ ريزان نمادي از گذار لحظه ها و باران انيس تنهايي و خلوت او...........
اما مي خواهم بگويم تو بهاري هستي و من از جنس پاييزم..........
بهار فصل امدن است و پاييز فصل رفتن......نه تضادي نيست..............
هر چه هست تفاهم است و اشتراك...........
زيرا اگر پاييز نبود بهاري معنا نمي يافت و اگر بهار نبود............
زبانم را دندان گرفتم تا از نبود بهار نگويم..زيرا اگر بهار نبود پس تو كي
مي امدي و من بي تو..........
اشتباه گفتم...اگر تو نبودي مني هم نبود كه بخواهد بي تو باشد.........
من وجودم عاريتي است از وجود تو..........پس..
به حق خودت كه والاتريني برگرد.........
همچون بهار كه روزي مي رود و روزي باز مي گردد..
ومن....
چشم به انتظارامدنت دوخته ام عزيز دل....
عشق يعني دلبري دلدادگي
عشق يعني غربت و وا ماندگي

نوشته شده توسط محمدوو در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 0:18 موضوع | لینک ثابت


Stately columns standing in solemn rows
Such empty honours are suitable for those
Whose death erases all renown and fame
And vanquishes their glory with their name
Wandering aimlessly through dead filled fields
Rewards are just, who knows what absence yields?
By the golden beauty of dusk
and the sun low in our sky
By the haunting shadows of trees
and graves, mesmerized am I.
Searching deep inside trying to reach my dreams
I see a face stare back at me... oh, so serene.
By the golden beauty of dusk
and the sun low in our sky
By the haunting shadows of trees
and graves, mesmerized am I.
Those whispering shades... sad, silent glades
But not for those whose superior worth
After death extols them to the earth
I would even venture to assume
That one need not build for them a tomb
By human art, since glory heaven sent
Serves them as a living monument
Pain is a far away land,
Misery, a lifetime's journey...
...and I lust for death (judgement).







آدمک
آدمک آخر دنیاست...بخند!!!
آدمک مرگ همین جاست...بخند!!!
دست خطی که تو را عاشق کرد...
شوخی کاغذی ماست...بخند!!!
آدمک خر نشوی گریه کنی...
کل دنیا سراب است...بخند!!!
آن خدایی که بزرگش خواندی...
به خدا مثل تو تنهاست...بخند!!!

نوشته شده توسط محمدوو در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 23:55 موضوع | لینک ثابت
می خروشد دریا
هیچ کس نیست به ساحل پیدا
لکه ای نیست به دریا تاریک که شود قایق
اگر اید نزدیک
مرد تنها ، بر روی سنگ قبر سفیدش نوشت
" به سراغ من اگر می ائید
نرم و اهسته بیائید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من "

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
ومن چه قدرساده ام
که سال ها ی سال
د رانتظار تو
کناراین قطا ر رفته ایستاده ام
و هم چنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام.
من هر چه نگاه می کنم گذشته و گذشتگان زیباترند ، هم دلشان هم کلامشان .
عصر ما عصر کسانیست که نه تنها در برابر خواندن شعر بلکه برای از دست دادن صاحب ان
نیز یک دقیقه سکوت نمی کنند ، عصر انهایی که چند سال طولانی دوری را با دو دقیقه برابر
می دانند ، عصر انهایی که گله را نه تنها به حساب سنگین تر بودن وزنه ی عشق طرف مقابل
نمی گذارند بلکه از بیان ان نیز احساس کسالت می کنند و ان قدر ابرو به هم نزدیک می کنند تا
کسی که شهامت دارد غرورش را تکه تکه کند با انکه می داند حق با اوست و او راحت می داند
قضیه هندسی و دایره وار عشق را با یک خداحافظی خاتمه دهد .
نوشته شده توسط محمدوو در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 0:12 موضوع | لینک ثابت


توباشي![]()


دلم خواهد همه سوزم تو باشي
وفا دارم شب و روزم تــــو باشي
دلم خواهد اگر ياري گزينــم





![]()























وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت به
انتظار آمدنش نشستم وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من اورا
دوست داشتم وقتي اوتمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد
شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن
آشنا
آشنا خوش آمدي
آرام دستم را بگير
آشنايي را برايم ساز كن
آشنا من خوب ميدانم كه روح
با تمام جسم من بيگانه است
آشنا من خوب ميدانم كه خون
در كوير قلب و تن خشكيده است
آشنا من شانه هايم خسته است
در ميان سنگ و تاريخ زمان
آشنا من دست و پايم بسته است
آشنا من خوب بودم
شاخه ام شاداب بود
سيل باد و برف و باران شاخه ام بشكسته است
آشنا آرام حرفت را بزن
شاپركهاي لبت را باز كن
آشنايي را برايم ساز كن
نوشته شده توسط محمدوو در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 23:28 موضوع | لینک ثابت




خانه ای خواهم ساخت
آسمانش آبي




باز باشد همه پنجره هايش ، به پذيرائي نور
ساحت باغچه اش ، پر ز نسيم
حوض ماهي ، پر آب
سر هر طاقچه ، شمعي روشن
قامت پاك درختانش ، سبز
…
و تو را خواهم خواند
كه در اين خانه ، كنارم باشي
دل اين خانه ، به ديدار تو روشن گردد
سينه آينه تصوير تو را ميجويد ، كه در آئي جون نور
تو بدين خانه در آ
اي سر آغاز اميد




من به ديدار تو ، مي انديشم
و به آرامش بودن ، با تو
اين دل تنگ تو را ميخواهد
اي كه با آمدنت
همدم روز و شبم ، تنهائي ، خواهد رفت
تو بدين خانه بيا
در خيابان اميد
كوچه باور سبز
نبش ميدان صبوري ، آنجا
خانه اي خواهي يافت
سر در خانه چراغي روشن
روي سكويش ، گلدان گلي




در دل خانه ، اجاقي دلگرم
سر ديوار حياط
يا كريمي ، به تو خواهد خنديد
و به تو خواهد گفت
من چه اندازه دلم ، تنگ تو بود
وسعت خانه ، به اندازه خوشبختي ماست
حد آن ، خانه همسايه ، نباشد هرگز
ته ديوار حياط ، آخر وسعت انديشه ماست
با حضور تو ، در اين خانه ، چه جشني بر پاست
من در اين خانه به ديدار تو ، مي انديشم
سفره اي دارم از جنس دلم ، جنس حرير




كاسه اي آب ، دلي پر ز اميد
و نگاهي كه تو را مي جويد
سينه اي دارم ، از جنس بلور
چه سر سفره ، چه در كنج حياط
عشق خود را تو در اين سينه ، عيان خواهي ديد
من به شوق تو در اين باغچه ، گل خواهم كاشت
گل ياسي خوشبو ، نسترن ، نرگس پاك
گل سرخي زيبا
بوته اي نيلوفر ، سر به ديوار حياط
گل صد رنگ اميد
گل صبرم را با آمدنت ، خوام چيد




لب هر پنجره ، گلداني گل
و به هر گلدان ، شاخه اي از لبخند
آسمان شب اين خانه ، پر از چشمك و مهتاب و نسيم
ناودانش ، پر موسيقي آب
شب در ايوان حياط
نور مهتاب تو را خواهد ديد
كه به اين خانه كوچك ، چه صفائي دادي
صبح فردا ، كه چشم و دل اين خانه به لبخند تو روشن گردد
همه خواهند فهميد ، تو بدين خانه ، چو نور آمده اي
سر در خانه ، به خطي زيبا
مي نويسم اين را
غم نيايد اينجا
و بداند ديگر
خانه تو
اينجاست




نوشته شده توسط محمدوو در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 14:2 موضوع | لینک ثابت
باز
دوباره فصل برگ ریزان آمد ، دوباره نسیم مهربان پاییزی می وزد...
فصلی که آغازش ، ماه مهر و محبت است ....
دوباره غروبهای پاییز و دوباره صدای خش خش برگهای درختان زیر
پاهای خسته....
دوباره باران پاییزی و دوباره شوق قدم زدن در کوچه باغها ...
فصل پاییزی من آمد ، فصلی که در آن پا به این دنیا گذاشتم....
یک نیمکت خالی و برگهای زردی که بر روی آن ریخته است ، یک دل
خسته با یک عالمه
درد دل بر روی آن نشسته و میخواند شعر پاییز را....
پاییز همان فصلی است که زیباست با برگ ریزانش ، خش خش
درختانش ،
نم نم بارانش !فصلی است که آغاز باران است ، آغاز شبهای بلند با
مهتاب است....
بیا با هم پاییز را زیباتر از بهار در این دفتر عشق نقاشی کنیم...
پاییز من بهاریست ، پاییز من طلوع یک فصل رویاییست و طبیعت آن
از بهار نیز زیباتر است....
پاییز من ، این فصل خاطره انگیز وجودم ، همان فصلیست که من نیز به
این دنیا سلام
میکنم و در همان لحظه که چشمهایم را میگشایم چهره رنگارنگ پاییز را
میبینم!
پاییز من فصل آرزوهاست ، فصل شکفتن گلهاست ، فصل شروع
بارانهاست!
پاییز به من آموخت رسم عاشقی را در زیر درختانی که با نسیمی آرام
برگهایشان را به
قدمهای سبز هدیه میکنند ...
فصل انتظار من و بی قراری باد پاییزی فرا رسید ...
انتظار برای افتادن برگ سبز آرزوها در میان برگهای زرد از درخت....
باز دوباره پاییز ، و باز انتظار برای باریدن باران پاییزی
نوشته شده توسط محمدوو در سه شنبه هفدهم مهر 1386 ساعت 15:30 موضوع | لینک ثابت

گفتم نرو پرپر میشم گفتی میخوام رها باشم
گفتم اخه عاشق شدم گفتی میخوام تنها باشم
گفتی دلم گفتی بسوز گفتم یه عمری باز هنوز
گفتم پس عمرم چی میشه گفتی هدر شد شب و روز
گفتم اخه داغون میشم گفتی به من خوش میگذره
گفتم بیا چشمام به تو گفتی اخه کی میخره
گفتم منو جنس میدیدی گفتی اره بی قیمتی
گفتم یه روز کسی بودم با من نکن بی حرمتی
گفتم صدام میگیره باز گفتی به درد بسوز بساز
گفتم حالا که پیر شدم گفتی که از تو سیر شدم
گفتم تمنا میکنم گفتی میخوام خوردت کنم
گفتم بیا بشکن تنو گفتی فراموش کن منو


خاطره
خاطــره یــعــنـی نــگاشــتــن احـــســاس یــک لــحــظـه دل
هــمــچــون خــشــکانــیــدن گــــلــبــرگ یــک شــاخــه گـل
خاطره یعنی مرورلحظه های زندگی درپس پرده هاي عـمر
ايــســـــت گــفــتــن بــه زمــانــي از زمــان ولــحــظــه هـا
عـــــــبـــــرت ازبــــدي هــــا ولـــــذت ازخــــوبــــي هــــا
خـاطره يعـني بـازگــشـت بـه زمـان دلخواه دربين زمان ها
اصـــلا خـــاطـــره يـــعـــنـــي خـــاطـــره...!!!

نوشته شده توسط محمدوو در سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت 0:29 موضوع | لینک ثابت
از یــــاد رفـته
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطایی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست
هر کجا مینگرم باز هم اوست
که به چشمان ترم خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده
گفتم از دیده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود
تا لبی بر لب من می لغزد
می کشم آه که کاش این، او بود
کاش این لب که مرا می بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
می کشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود که چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده که بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم که ز دل بر دارم
بار سنگین غم عشقش را
شعر خود جلوه ای از رویش شد
با که گویم ستم عشقش را
مادر این شانه ز مویم بردار
سرمه را پاک کن از چشمانم
بکن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چکار ایدم این زیبایی
بشکن این اینه را ای مادر
حاصلم چیست ز خودآرایی
در ببندید و بگویید که من
جز از او همه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا ؟ باکم نیست
فاش گویید که عاشق هستم
قاصدی آمد اگر از ره دور
زود پرسید که پیغام از کیست
گر از او نیست بگویید آن زن
دیر گاهیست در این منزل نیست![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دليل بودن تو 
هر کسی دوتاست . 
و خدا یکی بود . 
و یکی چگونه می توانست باشد ؟ 
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست . 
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت . 
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند . 
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد . 
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد . 
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد . 
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور . 
اما کسی نداشت ... 
و خدا آفریدگار بود . 
و چگونه می توانست نیافریند . 
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ... 
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟ 
و خدا بود و با او عدم بود . 
و عدم گوش نداشت . 
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم . 
و حرفهایی است برای نگفتن ... 
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند . 
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ... 
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت . 
درونش از آنها سرشار بود . 
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟ 
و خدا بود و عدم . 
جز خدا هیچ نبود . 
در نبودن ، نتوانستن بود . 
با نبودن نتوان بودن . 
و خدا تنها بود . 
هر کسی گمشده ای دارد . 
و خدا گمشده ای داشت ... 

نوشته شده توسط محمدوو در سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت 0:9 موضوع | لینک ثابت
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.
براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.
براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.
براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.
براي عشق خودت باش ولي خوب باش.
شکوه لحظه های من فقط به تو رسیدنه![]()
تموم ترس وحشتم تنها تو رو ندیدنه
همش می پرسم از خودم کاش منوتنها نمی ذاشت
یا الاقل بهم میگفت منو یه گوشه نمی کاشت
اون می دونست که عاشقی فقط دوای دردمه
گواه عشق پاک من ترانه های در همه
رفت ومنو تنها گذاشت با کوله بار خستگی
حلا فقط من موندم یه عالم دلبستگی
نمی تونم دل بکنم نمی تونم رهاش کنم
تو راه عشق یه دل دارم می خوام اونم فداش کنم![]()
نوشته شده توسط محمدوو در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 0:39 موضوع | لینک ثابت

گفتم : دوستت دارم
گفت : شايد اينطور باشه
گفتم : دوستت دارم
گفت : خيليها مرا دوست دارند
گفتم : دوستت دارم
گفت : اين راهي بود که تو انتخاب کردي
گفتم : دوستت دارم
گفت : همش هوسه
گفتم : دوستت دارم
گفت : دروغ ميگي
گفتم : دوستت دارم
گفت : اين سرنوشته
گفتم : دوستت دارم
گفت : قسمت اينه
گفتم : دوستت دارم
گفت : لايقم نيستي
گفتم : دوستت دارم
گفت : واقع بين باش
گفتم : دوستت دارم
گفت : واقعا راست ميگي؟
گفتم : چون دوستت دارم
ديگه هيچي نگفت

.بزرگترين ثروت:جواني........
...بزرگترين خاطره:اشنايي..........
بزرگترين تجربه:عشق............
.بزرگترين ارزو:وصال...............
بزرگترين نعمت:خوشبختي.....................
بزرگترين غم بي وفايي................
بزرگترين درد جدايي................
بزرگترين اندوه :مرگ.............
بزرگترين بلا :نااميدي سعي کن به خاطر کسي که دوستش داري، غرورت رو از دست بدي. ولي مواظب باش که بخاطر غرورت کسي رو که دوستش داري رو از دست ندی

نوشته شده توسط محمدوو در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 23:31 موضوع | لینک ثابت
عشق طليعهء بيداري است بيدار شويم.
بيدار شويم و ببينيم كه هستيم و چه هستيم !
بيدار شويم و همهء زندگي را به رقص در آوريم.
زندگي فرصتي يكّه ومغتنم است.
اين فرصت را فقط و فقط صرف حقيقت كنيم،نه دروغ.
ما گاهي فراموش ميكنيم كه براي چه ازعدم تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم.
ما به ضيافت هستي دعوت نشد ه ايم تا جمع كنيم وبا خود ببريم.
آمده ايم تا ببخشيم و خود را پيدا كنيم.
آمده ايم تا عشق را،ايمان را،اميدرا،دوستي را ونان را با ديگران قسمت كنيم.
آمده ايم تا خلاءيي را پر كنيم كه فقط و فقط با وجود ما پر ميشود وبس.
آمده ايم تا با هستيِ آگاه خويش هستي ِهستي هاست را به ثبوت برسانيم.
اگر عشق نباشد ما نيز نيستيم واگر نباشيم چگونه ميتوان گفت كه اساساًچيزي وجود دارد؟
آمده ايم تا با آمدنمان ،نمايش با شكوه زندگي چيزي كم داشت و آن تمامي نمايش بود
آمده ايم تا بازيگر خوب صحنه زندگي باشيم .
عشق مجال اين بازي خوب را فراهم مي آورد.
فراموش نكنيم مرغ از آن روز زينت بخش سفره هاي ما نشد كه پر واز را فراموش كرد.
مرغ دل در قفس روز مرگي ها مي ميرد دل پرنده است آزاد ي مي خواهد.
دل را رها كنيد تا عشق بور زد .
عشق پرنده اي است آزدورها.
دوستان عصارهء پيام من عشق است.
پيامي ساده و بي پيرايه دارم: عشق.
در عشق ابهامي وجود ندارد ابهام در ماست.
نه تشريفاتي در عشق و نه فرضياتي فلسفي.
عشق رهيافتي ساده و مستقيم به زندگي است.
آنچه مهم است كه بيست وچهار ساعت روزت را عاشقانه سپري كني
همان طور كه در بيست و چهار ساعت روز هايت بي استثناءنفس ميكشي
موقعي كه عاشقانه دعا ميكني از ته دل نفس ميكشي.
در كنار دوستت عاشقانه نفس ميكشي.
عشق تمام اين ويژگي را دارد.
يعني بايد هستهء مركزي همهء كارهاي تو باشد.
عشق ورزيدن مهارت نيست.
بلكه امكاني بلقوه در همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند.
در واقع تنها در چنان روزي است كه انسانيت حقيقي زاده ميشود .
ما هنوز پيش از آن واقعهء عظيم زندگي ميكنيم آن واقعهء بزرگ هنوز رخ نداده.
به اميد آن روز
نوشته شده توسط محمدوو در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 23:24 موضوع | لینک ثابت
با همه بي سرو ساماني ام ، باز بدنبال پريشاني ام طاقت فرسودگي ام هيچ نيست ، در پي ويران شدن آني ام
آمده ام بلكه نگاهم كني ، عاشق آن لحظه ي طوفاني ام
دل خوش گرماي كسي نيستم ، آمده ام تا تو بسوزاني ام
آمده ام با عطش سالها ، تا تو كمي عشق بنوشاني ام
ماهي برگشته زدريا شدم ، تا تو بگيري و بميراني ام
خوب ترين حادثه مي دانمت ، خوب ترين حادثه مي داني ام ؟؟؟
حرف بزن ابر مرا باز كن ، دير زماني ست كه باراني ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست ، تشنه ي يك صحبت طولاني ام
ها.به كجا مي كشي ام خوب من ، ها..نكشاني به پشیمانی ام 
دیروز در دادگاه دلم ![]()
مغزم قاضی بود
متهم قلبم بود![]()
جرم من عشقم بود
عشق من یاد تو بود![]()
حق من اعدام بود
دلت را به من بده![]()
فکرت را به من بده
سرت را روی شانه هایم بگذار![]()
بیا عطر کلمات را میان هم تقسیم کنیم![]()
هرگز فراموشت نمی کنم ....
I Never Forget You![]()
نوشته شده توسط محمدوو در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 23:22 موضوع | لینک ثابت


با تو خاطره هايم تازه می شوند هر روز هر شب ![]()


با تو شعرهايم تازه می شوند در اين سکوت دلتنگ ![]()


با تو - فقط با تو - معنا ميگيرد زندگانی پوچ من ![]()


با تو - تنها با تو - می تپد نبض عاشقانه های من ![]()


تو تک نگار قصه ی ليلی و مجنون منی ![]()


تو تک سوار قلب خسته منی![]()

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم 
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند 
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم 
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است 
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم 
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش 
تو قاف قرار من و من عین عبورم 
بگذار به بالای بلند تو ببالم 
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم 
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر وعفاف ملکوت
با من راه نشین باده ی مستانه زدند
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
حوریان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه ی کاربه نام من دیوانه زدند
ما به صد خرمن پند ار ز ره چون نرویم
چون ره ادم خاکی به یکی دانه زدند
آتش آن نیست که بر خنده ی او گرید شمع
آتش آنست که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافظ نکشید از رخ اندیشه , نقاب
تا سر زلف عروسان سخن شانه زدند
نوشته شده توسط محمدوو در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 23:20 موضوع | لینک ثابت












دوستت دارم

يعني نغمه اي از روي ناز عشق يعني كوي ايمان و اميد عشق يعني يك بغل ياس سپيد عشق يعني يك ترنم از يه يار عشق يعني سبزي باغ و بهار عشق يعني لحظه ديدار يار عشق يعني انتهاي انتظار...
** عشق يعني وعده بوس و كنار عشق يعني يك تبسم بر لب زيباي يار عشق يعني يك ترنم از حنين ناي يار عشق يعني حس نرم اطلسي عشق يعني با خدا در بي كسي عشق يعني همكلام بيصدا عشق يعني بي نهايت تا خدا...
***عاشقانه ... پذيرفتي چه فريبنده ... آغوشم برايت باز شد چه ابلهانه با تو خوش بودم چه کودکانه ... همه چيزم شدي چه زود ... به خاطر يک کلمه مرا ترک کردي چه ناجوانمردانه نيازمندت شدم چه حقيرانه ... واژه غريب خداحافظي به ميان آمد چه بي رحمانه ... و من سوختم چه بچه گانه اما هنوز هم دوستت دارم... غريبه
به كودكي گفتند : عشق چيست؟
گفت : بازي
به نوجواني گفتند : عشق چيست؟
گفت : رفيق بازي
به جواني گفتند : عشق چيست؟
گفت : پول و ثروت
به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟
گفت :عمر
به عاشقي گفتند : عشق چيست؟
چيزي نگفت ?آهي كشيد و سخت گريست
به گل گفتم: عشق چيست؟
گفت : از من خوشبو تره
به پروانه گفتم: عشق چيست؟
گفت :از من زيبا تره
به شب گفتم عشق چيست؟
گفت: از من سوزنده تره
به عشق گفتم تو آخر چه هستي ؟؟؟.. گفت نگاهي بيش نيست.
| ||
|
|
نوشته شده توسط محمدوو در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 23:17 موضوع | لینک ثابت
قلبم رو شکستی ولی من بیشتر از قبل دوستت دارم![]()
چون حالا هر تکه از قلبم تو رو جداگونه دوست دار ه![]()

اگه من و تو دوتا برگ باشيم، هنگام خزان من زودتر![]()
اما نشانی ام را برای تو مینویسم در عصرهای انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار خیابان غربت را پیدا کن ووارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو ... در کلبه را باز کن ... به سراغ بغض خیس پنجره برو حریر غمش را کنار بزن مرا خواهی دید با بغضی کویری که غرق عصاره انتظار است پشت دیوار دردهایم نشسته ام.
از تو ميشکنم تا زماني که ميافتي در آغوشم بگيرمت![]()
![]()
![]()
من نشانی از تو ندارم .....
کلبه ی غریبی ام را پیدا کن کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام .. ![]()

نوشته شده توسط محمدوو در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 23:14 موضوع | لینک ثابت
مرگ من روزی فرا خواهد رسید. در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلوده دور یا خزانی خالی از فریاد شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی ازین تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروزها دیروزها روح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان میشود بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من میپوسد انجا زیر خاک بعده ها نام مرا باران و باد نرم میشوییند از رخسار سنگ گور من گمنام میماند ز نام فارغ از افسانه های نام و ننگ مرگ من روزی فرا خواهد رسید.




برویم ای یار ، ای یگانه ی من !
دست مرا بگیر !
سخن من نه از درد ایشان بود ،
خود از دردی بود
که ایشان اند !
اینان دردند و بود ِ خود را
نیازمند ِ جراحات به چرک اندر نشسته اند .
و چنین است
که چون با زخم و فساد و سیاهی به جنگ برخیزی
کمر به کین ات استوار تر می بندند .
برویم ای یار ، ای یگانه من !
برویم و ، دریغا ! به همپائی این نومیدی خوف انگیز
به هم پایی این یقین
که هر چه از ایشان دور تر شویم
حقیقت ایشان را آشکاره تر
در می یابیم !
***
با چه عشق و چه به شور
فواره های رنگین کمان نشا کردم
به ویرانه رباط ِ نفرتی
که شاخساران هر درخت اش
انگشتی ست که از قعر ِ جهنم به خاطره ئی اهریمن شاد
اشارت می کند .
و دریغا - ای آشنای خون من ای همسفر گریز ! -
آنها که دانستند چه بیگناه در این دوزخ بی عدالت سوخته ام
در شماره
از گناهان تو کمترند !



















نوشته شده توسط محمدوو در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 23:12 موضوع | لینک ثابت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اگه دلم تنگ ميشه خيلي برات منو ببخش
اگه نگام گُم ميشه تو شهر چشات منو ببخش
منو ببخش اكه شبا همش ستاره ميچينم
اگه همش پيش همه بهت ميگم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل مي چينم
منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب مي بينم
منو ببخش اگه تو رو ميسپارمت دست خدا
اگه پيش غريبه ها به جاي تو ميگم شما
منو ببخش اگه واسه چشماي تو خيلي كمم
تو فرشته يي و من خيلي باشم يه آدمم
منو ببخش اگه فقط ميخوام بشي مال خودم
منو ببخش اكه كمم ولي زيادي عاشقت شدم
منو ببخش اگه برات ميميرم و زنده ميشم
منو ببخش اگه با ديوونگيام پيش تو شرمنده ميشم
منو ببخش من نميخوام تو رو به ماه نشون بدم
نشونيتو نه به شبو نه دست آسمون بدم
اگه دوست دارم خيلي زياد منو ببخش
اگه تويي اون كه فقط دلم ميخواد منو ببخش![]()
![]()
![]()

اگر میخواهی خوشبختی را باور کنی٬ گذشته ات را به فراموشی بسپار و حال را غنیمت بدان و به آینده امیدوار باش و این را به خاطر بسپار که زیباترین خوشبختی در پناه خداوند مهربان است.



خدا روز بدون رنج، بدون خنده، بدون اندوه، وآفتاب بدون باران وعده نداده است. اما او توان پایداری در آن روزها ، و وعده تسلی پس از اشک و چراغ راه را داده است



مشکلات مانند دست اندازهای جاده اند. کمی از سرعتتان کم می کنند، اما از جاده صاف بعد از آن لذت خواهید برد. زیاد روی دست اندازها توقف نکنید. به خرکتتان ادامه دهید.



![]()
![]()
نوشته شده توسط محمدوو در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 23:5 موضوع | لینک ثابت
تنها...عاشق...
تنها ، عاشق ، پر از شرم بوي گند آميخته با بوي شهوتناك عشق. . . اينبار. . . تنهاتر از قبل، بدون عشق، خالي از شرم، وباز دوباره. . . بوي گند آميخته با بوي تهوع آورعشق. . . وباز. . . خسته. . . تنها. . . غمگين. . .

دروغ دروغ
اگر...

می خواهم این بار
در این خلوتگاه خاموش و تاریک
در این سکوت از شبهای دلتنگی
با کمی مستی
که این مستی نه از شور شرابی
که مستی از شراب جام عشق ناب یادت
که مستی از همه شور و شعف
از درک پر از ناباوری های دلتنگ
از تو بگویم
از تو ای آرامش
وقتی همه دریاها در قلب مهربون تو جریان دارند چرا من یه قطره پر هیاهو نباشم
دلم واسه کسی تنگه که با تقدیس دستهایش عابد تمام معابد دنیا شدم
آه اگر نباشی.............
اگر تو نباشی روزهای من به شب نمی رسند و شب هایم در جاده تاریک زمان سردر گم می شوند
اگر تو نباشی آمدن صبح هم لطفی ندارد
اگر تو نباشی روزگار در گیج گاه مبهوت چشمهایم ابری... اشکی... درد میشود و درد میشود و باران
باران می بارد بر آسمان دلم
اگر تو نباشی زندگی یک تفهیم کهنه از تشبیه دیوارهای صیقلی فصولند در بطن تقویم
نوروز ... در باور من هفت سین نمی شود و نه در خیسی گونه هایم ....معنای سیزده بدر
از تو عزیزتر کیست که تنهاییم را با او قسمت کنم
برو از خدا بپرس وقتی نباشی چه می شود
خدای زمینی منی وجودم بی تو بی قافیست
بگذار تا اخر دنیا حوای تو باشم
بگذار آخرین سیب را با لمس دستهای تو گاز بزنم
چون هزاران هزار نمازگزار گرداگرد کعبه تو را ستایش می کنم
عزیزم
مرا به خاطر لبخند هایی که زندانی کردم و از تو دریغ داشته ام ببخش
بهترینم.... صدایم را ببخش.... لبهایم را ببخش.... اشکهایم را ببخش
می خواهم عاشق تو باشم
می خواهم در کنار تو باشم
تا ابد.... تا بی نهایت . . .
نوشته شده توسط محمدوو در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 22:58 موضوع | لینک ثابت
زندگي آنچه زيسته ايم نيست
بلكه چيزي است كه به ياد مي آوریم
تا روايتش كنيم
دوباره ميخوام خاطرات رو ورق بزنم
دوباره گذشته روتكرارمیكنم اما نميدونم ازكجا شروع كنم
فرقي نميكنه ازكجا شروع كنم ازهرجا كه شروع كنم شيرين نيست
ازهرجا كه بگم تلخه
همش خاطرات شيرين كه تلخ شد.همش بي وفايي
بعضي ها ميگن بيخيالش ديوونه
كاش ديوونه بودم ديوانگي هم عالمي داره
هيچ كس به ديوانه خرده نميگيره كسي سرزنشش نميكنه
عاقل نباش كه غم ديگران خوري
ديوانه باش تاغمت ديگران خورند
زيباترين گل با اولين باد پاييزي پرپرشد
با وفاترين دوست به مرورزمان بي وفاشد
اما تاحالا ازخودمون پرسيديم اين ديوانه ازاول ديوانه بود؟
يا ديوانه شد؟
اگرديوانه شدچرا ديوانه شد؟
اين ديوانگي ارزشش ازهرعاقل بودني بيشتره
ديوانگي براي عشق
ديوانه شدن ازبي وفايي
ديوانه شدن بخاطرهمه دروغ هاي قشنگي كه شنيدي
ديوانه اي كه هنوزبا ياد اون زندگي ميكنه
هنوز فكرميكنه كه هرجفايي كه ديده همش يه خواب بوده
هنوز با نفسهاي سردش اميد به روزهاي گرم داره
هنوز با قلب يخ زده اميد به تابش آفتاب داغ داره

ميرسد روزي كه بي من روزها را سرمني
ميرسد روزي كه مرگ عشق را باوركني
ميرسد روزي كه تنها دركنارعكس من
نامه هاي كنه ام را موبه مو ازبر
نوشته شده توسط محمدوو در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 22:54 موضوع | لینک ثابت
کجایی که دل تنگه امشب
کجایی که آسمون سرای غمه امشب
کجایی که لیلی بهونه مجنون داره امشب
کجایی که شیرین چشم براه مرد بیستون داره امشب
کجایی که بی تو شوق خنده آغازی نداره، بی تو این ســکوت پایانی نداره
کجایی که بی تو چشـــمای نم زده ســـودایی نداره، بی تو این اشـــک خریداری نداره
کجایی که بی تو درد عشق درمونی نداره، بی تو این زندگی مفهومی نداره
کجایی که فالــــت خـــبری از تــــو نداره
کجایی که حتی ستارت سراغی از تو نداره!
کنار آشنايــی تـو آشيانه ميکنم
فضای آشيانه را پر از ترانه ميکنم
کسی سوال می کند بخاطر چه زنده ای؟
و مـن بـرای زندگی تــو را بهانـه ميکنم...
نمی خواهم برای لحظه ای حتی به فکر دیگری باشی
نمی خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشیند
نمی خواهم کسی نقش چهره ات در خاطرش ماند
نمی خواهم نگاهی در نگاه تو در آمیزد
نمی خواهم به جز من دوستدار دیگری باشی
نمی خواهم به غیر از من بگیرد دست تو دستی
نمی خواهم کسی یارت شود در ره مستی
نمی خواهم به جز من یار کسی باشی
گل نازم! نمی خواهم خار و خسی باشی
نمی خواهم کسی با یار من سخن گوید
نمی خواهم به گورستان رود آن یار محبوبم
مبادا مرده ای زنده شود با او سخن گوید

نمی خواهم برای لحظه ای حتی به فکر دیگری باشی
نوشته شده توسط محمدوو در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 22:52 موضوع | لینک ثابت
بی تو طوفان زده ی دشت جونونم
صید افتاده به خونم
تو چسان میگذری
غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کرد و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا غم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم
دگر از پای نشستم
گوییا زلزله آمد ،گوییا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من
که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
با تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی
نتوانم نتوانم
بی تو من زنده نمانم
هنوز یاد تو از یادم نمیره
چرا عشق از دل آدم نمیره
منو در دل جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من
میمیرم برات
نمیدونستی میمیرم بی تو بدون چشات
رفتی از برم
تو نمیدونستی که دلم بسته به ساز صدات
آرزومه که نمیدونستی که من میمیرم برات
عاشقم هنوز
نمیخواستی که بمونی و بسازی با ساز دلم
گفتی من میرم
نمیخواستی بری تا فرداها گل خوشگلم
برو راهی نیست تا فرداها از آب و گلم
سفرت به خیر اگه میری از اینجا
تک وتنها تا یه شهر دور
برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور
سفرت به خیر گر شکستی ز من میتونی دوباره بساز
از دلی شکسته نا امید و خسته باز برو
نمیخوام بیای نمیخوام میون تاریکی من حروم بشی
نمیخوام ازت نمیخوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی
برو که تا بزرگی میخوام که فقط آرزوم بشی
نوشته شده توسط محمدوو در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 22:48 موضوع | لینک ثابت
ان کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد رهگذری بود که روی
برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگها همان اوازی بود که من گمان می
کردم که میگوید : دوستت دارم.

بدان که
همیشه رفتن بهترین نیست
گاهی میان رفتن و ماندن هیچ فرقی نیست
همیشه ماندن ان حضورتان نیست
چنین است که دوستان در دل هم جای دارند

من سکوت را دوست دارم بخاطر بهت بی بایانش
فریاد را میبرستم بخاطر انتقام گمگشته در اسیانش
زمستان را دوست دارم بخاطر عدم احتیاج و اعتنایش به بهار
و افتاب را دوست دارم بخاطر وسعت روحش که شب نابدید میشه تا ماه فراموش کند
حقیقت تلخی را که او نور میگیرد
نوشته شده توسط محمدوو در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 22:41 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
سلام
ممنونم كه به من سر زديد
من محمد كاظمي هستم 18 ساله
اهله برازجان
هر كس به طريقي دل ما ميشكند
بيگانه جدا دوست جدا ميشكند
بيگانه گر مي شكند حرفي نيست
از دوست بپرسيد كه چرا ميشكند
اگه لذت كافي رو برديد
نظر فراموش نشه
دوستدار همه ي جوون هاي ايراني
محمدوو
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY