

Stately columns standing in solemn rows
Such empty honours are suitable for those
Whose death erases all renown and fame
And vanquishes their glory with their name
Wandering aimlessly through dead filled fields
Rewards are just, who knows what absence yields?
By the golden beauty of dusk
and the sun low in our sky
By the haunting shadows of trees
and graves, mesmerized am I.
Searching deep inside trying to reach my dreams
I see a face stare back at me... oh, so serene.
By the golden beauty of dusk
and the sun low in our sky
By the haunting shadows of trees
and graves, mesmerized am I.
Those whispering shades... sad, silent glades
But not for those whose superior worth
After death extols them to the earth
I would even venture to assume
That one need not build for them a tomb
By human art, since glory heaven sent
Serves them as a living monument
Pain is a far away land,
Misery, a lifetime's journey...
...and I lust for death (judgement).







آدمک
آدمک آخر دنیاست...بخند!!!
آدمک مرگ همین جاست...بخند!!!
دست خطی که تو را عاشق کرد...
شوخی کاغذی ماست...بخند!!!
آدمک خر نشوی گریه کنی...
کل دنیا سراب است...بخند!!!
آن خدایی که بزرگش خواندی...
به خدا مثل تو تنهاست...بخند!!!

نوشته شده توسط محمدوو در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 23:55 موضوع | لینک ثابت
می خروشد دریا
هیچ کس نیست به ساحل پیدا
لکه ای نیست به دریا تاریک که شود قایق
اگر اید نزدیک
مرد تنها ، بر روی سنگ قبر سفیدش نوشت
" به سراغ من اگر می ائید
نرم و اهسته بیائید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من "

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
ومن چه قدرساده ام
که سال ها ی سال
د رانتظار تو
کناراین قطا ر رفته ایستاده ام
و هم چنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام.
من هر چه نگاه می کنم گذشته و گذشتگان زیباترند ، هم دلشان هم کلامشان .
عصر ما عصر کسانیست که نه تنها در برابر خواندن شعر بلکه برای از دست دادن صاحب ان
نیز یک دقیقه سکوت نمی کنند ، عصر انهایی که چند سال طولانی دوری را با دو دقیقه برابر
می دانند ، عصر انهایی که گله را نه تنها به حساب سنگین تر بودن وزنه ی عشق طرف مقابل
نمی گذارند بلکه از بیان ان نیز احساس کسالت می کنند و ان قدر ابرو به هم نزدیک می کنند تا
کسی که شهامت دارد غرورش را تکه تکه کند با انکه می داند حق با اوست و او راحت می داند
قضیه هندسی و دایره وار عشق را با یک خداحافظی خاتمه دهد .
نوشته شده توسط محمدوو در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 0:12 موضوع | لینک ثابت


توباشي![]()


دلم خواهد همه سوزم تو باشي
وفا دارم شب و روزم تــــو باشي
دلم خواهد اگر ياري گزينــم





![]()























وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت به
انتظار آمدنش نشستم وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من اورا
دوست داشتم وقتي اوتمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد
شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن
آشنا
آشنا خوش آمدي
آرام دستم را بگير
آشنايي را برايم ساز كن
آشنا من خوب ميدانم كه روح
با تمام جسم من بيگانه است
آشنا من خوب ميدانم كه خون
در كوير قلب و تن خشكيده است
آشنا من شانه هايم خسته است
در ميان سنگ و تاريخ زمان
آشنا من دست و پايم بسته است
آشنا من خوب بودم
شاخه ام شاداب بود
سيل باد و برف و باران شاخه ام بشكسته است
آشنا آرام حرفت را بزن
شاپركهاي لبت را باز كن
آشنايي را برايم ساز كن
نوشته شده توسط محمدوو در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 23:28 موضوع | لینک ثابت




خانه ای خواهم ساخت
آسمانش آبي




باز باشد همه پنجره هايش ، به پذيرائي نور
ساحت باغچه اش ، پر ز نسيم
حوض ماهي ، پر آب
سر هر طاقچه ، شمعي روشن
قامت پاك درختانش ، سبز
…
و تو را خواهم خواند
كه در اين خانه ، كنارم باشي
دل اين خانه ، به ديدار تو روشن گردد
سينه آينه تصوير تو را ميجويد ، كه در آئي جون نور
تو بدين خانه در آ
اي سر آغاز اميد




من به ديدار تو ، مي انديشم
و به آرامش بودن ، با تو
اين دل تنگ تو را ميخواهد
اي كه با آمدنت
همدم روز و شبم ، تنهائي ، خواهد رفت
تو بدين خانه بيا
در خيابان اميد
كوچه باور سبز
نبش ميدان صبوري ، آنجا
خانه اي خواهي يافت
سر در خانه چراغي روشن
روي سكويش ، گلدان گلي




در دل خانه ، اجاقي دلگرم
سر ديوار حياط
يا كريمي ، به تو خواهد خنديد
و به تو خواهد گفت
من چه اندازه دلم ، تنگ تو بود
وسعت خانه ، به اندازه خوشبختي ماست
حد آن ، خانه همسايه ، نباشد هرگز
ته ديوار حياط ، آخر وسعت انديشه ماست
با حضور تو ، در اين خانه ، چه جشني بر پاست
من در اين خانه به ديدار تو ، مي انديشم
سفره اي دارم از جنس دلم ، جنس حرير




كاسه اي آب ، دلي پر ز اميد
و نگاهي كه تو را مي جويد
سينه اي دارم ، از جنس بلور
چه سر سفره ، چه در كنج حياط
عشق خود را تو در اين سينه ، عيان خواهي ديد
من به شوق تو در اين باغچه ، گل خواهم كاشت
گل ياسي خوشبو ، نسترن ، نرگس پاك
گل سرخي زيبا
بوته اي نيلوفر ، سر به ديوار حياط
گل صد رنگ اميد
گل صبرم را با آمدنت ، خوام چيد




لب هر پنجره ، گلداني گل
و به هر گلدان ، شاخه اي از لبخند
آسمان شب اين خانه ، پر از چشمك و مهتاب و نسيم
ناودانش ، پر موسيقي آب
شب در ايوان حياط
نور مهتاب تو را خواهد ديد
كه به اين خانه كوچك ، چه صفائي دادي
صبح فردا ، كه چشم و دل اين خانه به لبخند تو روشن گردد
همه خواهند فهميد ، تو بدين خانه ، چو نور آمده اي
سر در خانه ، به خطي زيبا
مي نويسم اين را
غم نيايد اينجا
و بداند ديگر
خانه تو
اينجاست




نوشته شده توسط محمدوو در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 14:2 موضوع | لینک ثابت
باز
دوباره فصل برگ ریزان آمد ، دوباره نسیم مهربان پاییزی می وزد...
فصلی که آغازش ، ماه مهر و محبت است ....
دوباره غروبهای پاییز و دوباره صدای خش خش برگهای درختان زیر
پاهای خسته....
دوباره باران پاییزی و دوباره شوق قدم زدن در کوچه باغها ...
فصل پاییزی من آمد ، فصلی که در آن پا به این دنیا گذاشتم....
یک نیمکت خالی و برگهای زردی که بر روی آن ریخته است ، یک دل
خسته با یک عالمه
درد دل بر روی آن نشسته و میخواند شعر پاییز را....
پاییز همان فصلی است که زیباست با برگ ریزانش ، خش خش
درختانش ،
نم نم بارانش !فصلی است که آغاز باران است ، آغاز شبهای بلند با
مهتاب است....
بیا با هم پاییز را زیباتر از بهار در این دفتر عشق نقاشی کنیم...
پاییز من بهاریست ، پاییز من طلوع یک فصل رویاییست و طبیعت آن
از بهار نیز زیباتر است....
پاییز من ، این فصل خاطره انگیز وجودم ، همان فصلیست که من نیز به
این دنیا سلام
میکنم و در همان لحظه که چشمهایم را میگشایم چهره رنگارنگ پاییز را
میبینم!
پاییز من فصل آرزوهاست ، فصل شکفتن گلهاست ، فصل شروع
بارانهاست!
پاییز به من آموخت رسم عاشقی را در زیر درختانی که با نسیمی آرام
برگهایشان را به
قدمهای سبز هدیه میکنند ...
فصل انتظار من و بی قراری باد پاییزی فرا رسید ...
انتظار برای افتادن برگ سبز آرزوها در میان برگهای زرد از درخت....
باز دوباره پاییز ، و باز انتظار برای باریدن باران پاییزی
نوشته شده توسط محمدوو در سه شنبه هفدهم مهر 1386 ساعت 15:30 موضوع | لینک ثابت

گفتم نرو پرپر میشم گفتی میخوام رها باشم
گفتم اخه عاشق شدم گفتی میخوام تنها باشم
گفتی دلم گفتی بسوز گفتم یه عمری باز هنوز
گفتم پس عمرم چی میشه گفتی هدر شد شب و روز
گفتم اخه داغون میشم گفتی به من خوش میگذره
گفتم بیا چشمام به تو گفتی اخه کی میخره
گفتم منو جنس میدیدی گفتی اره بی قیمتی
گفتم یه روز کسی بودم با من نکن بی حرمتی
گفتم صدام میگیره باز گفتی به درد بسوز بساز
گفتم حالا که پیر شدم گفتی که از تو سیر شدم
گفتم تمنا میکنم گفتی میخوام خوردت کنم
گفتم بیا بشکن تنو گفتی فراموش کن منو


خاطره
خاطــره یــعــنـی نــگاشــتــن احـــســاس یــک لــحــظـه دل
هــمــچــون خــشــکانــیــدن گــــلــبــرگ یــک شــاخــه گـل
خاطره یعنی مرورلحظه های زندگی درپس پرده هاي عـمر
ايــســـــت گــفــتــن بــه زمــانــي از زمــان ولــحــظــه هـا
عـــــــبـــــرت ازبــــدي هــــا ولـــــذت ازخــــوبــــي هــــا
خـاطره يعـني بـازگــشـت بـه زمـان دلخواه دربين زمان ها
اصـــلا خـــاطـــره يـــعـــنـــي خـــاطـــره...!!!

نوشته شده توسط محمدوو در سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت 0:29 موضوع | لینک ثابت
از یــــاد رفـته
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطایی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست
هر کجا مینگرم باز هم اوست
که به چشمان ترم خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده
گفتم از دیده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود
تا لبی بر لب من می لغزد
می کشم آه که کاش این، او بود
کاش این لب که مرا می بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
می کشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود که چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده که بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم که ز دل بر دارم
بار سنگین غم عشقش را
شعر خود جلوه ای از رویش شد
با که گویم ستم عشقش را
مادر این شانه ز مویم بردار
سرمه را پاک کن از چشمانم
بکن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چکار ایدم این زیبایی
بشکن این اینه را ای مادر
حاصلم چیست ز خودآرایی
در ببندید و بگویید که من
جز از او همه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا ؟ باکم نیست
فاش گویید که عاشق هستم
قاصدی آمد اگر از ره دور
زود پرسید که پیغام از کیست
گر از او نیست بگویید آن زن
دیر گاهیست در این منزل نیست![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دليل بودن تو 
هر کسی دوتاست . 
و خدا یکی بود . 
و یکی چگونه می توانست باشد ؟ 
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست . 
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت . 
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند . 
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد . 
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد . 
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد . 
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور . 
اما کسی نداشت ... 
و خدا آفریدگار بود . 
و چگونه می توانست نیافریند . 
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ... 
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟ 
و خدا بود و با او عدم بود . 
و عدم گوش نداشت . 
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم . 
و حرفهایی است برای نگفتن ... 
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند . 
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ... 
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت . 
درونش از آنها سرشار بود . 
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟ 
و خدا بود و عدم . 
جز خدا هیچ نبود . 
در نبودن ، نتوانستن بود . 
با نبودن نتوان بودن . 
و خدا تنها بود . 
هر کسی گمشده ای دارد . 
و خدا گمشده ای داشت ... 

نوشته شده توسط محمدوو در سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت 0:9 موضوع | لینک ثابت
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.
براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.
براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.
براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.
براي عشق خودت باش ولي خوب باش.
شکوه لحظه های من فقط به تو رسیدنه![]()
تموم ترس وحشتم تنها تو رو ندیدنه
همش می پرسم از خودم کاش منوتنها نمی ذاشت
یا الاقل بهم میگفت منو یه گوشه نمی کاشت
اون می دونست که عاشقی فقط دوای دردمه
گواه عشق پاک من ترانه های در همه
رفت ومنو تنها گذاشت با کوله بار خستگی
حلا فقط من موندم یه عالم دلبستگی
نمی تونم دل بکنم نمی تونم رهاش کنم
تو راه عشق یه دل دارم می خوام اونم فداش کنم![]()
نوشته شده توسط محمدوو در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 0:39 موضوع | لینک ثابت

گفتم : دوستت دارم
گفت : شايد اينطور باشه
گفتم : دوستت دارم
گفت : خيليها مرا دوست دارند
گفتم : دوستت دارم
گفت : اين راهي بود که تو انتخاب کردي
گفتم : دوستت دارم
گفت : همش هوسه
گفتم : دوستت دارم
گفت : دروغ ميگي
گفتم : دوستت دارم
گفت : اين سرنوشته
گفتم : دوستت دارم
گفت : قسمت اينه
گفتم : دوستت دارم
گفت : لايقم نيستي
گفتم : دوستت دارم
گفت : واقع بين باش
گفتم : دوستت دارم
گفت : واقعا راست ميگي؟
گفتم : چون دوستت دارم
ديگه هيچي نگفت

.بزرگترين ثروت:جواني........
...بزرگترين خاطره:اشنايي..........
بزرگترين تجربه:عشق............
.بزرگترين ارزو:وصال...............
بزرگترين نعمت:خوشبختي.....................
بزرگترين غم بي وفايي................
بزرگترين درد جدايي................
بزرگترين اندوه :مرگ.............
بزرگترين بلا :نااميدي سعي کن به خاطر کسي که دوستش داري، غرورت رو از دست بدي. ولي مواظب باش که بخاطر غرورت کسي رو که دوستش داري رو از دست ندی

نوشته شده توسط محمدوو در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 23:31 موضوع | لینک ثابت
